تبليغاتX
سپیدی کفن
اینجا مدفن گاه فرجام های بی فرجامیست که چون برگ در دستان بی رحم باد است
 

و باز هم دلتنگی های من آغاز شد

و باز هم احساسی که بی نظیر بود

و باز هم این روزها یاد مسافر کوچولو و روباه می افتم

آخ که روباه چه حسی داشت

 وقتی مسافر کوچولو داشت می رفت.

اما امروز مسافر کوچولومو دیدم

مسافر کوچولوم از مسافرت برگشته بود

امروز اون به اخترک من اومده بود

مسافری که بوش قدیمی بود

لبخندش تازه ، شرمش خواستنی

آغوشش آرامش دهنده،

و بوسه هایش دیوانه کنندست

و دوریش مثل قلابی در دهان ماهی زجر آور....

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:38  توسط  بی فرجام  | 

 

و باز خورشید در تقابل غروب ، طلوع کرد

روزی نو در تاریخ رقم خورد و باز خروس سحری خواند

و باز من بودم و او بود و تو

و باز هم نمیدانم از کجا شروع شد

آری انتظار اولین بوسه را در خواب می بردم

و آه از دست این دل ساده و بی خیال

گوئی می خواست تلافی سالیان دراز را

در ثانیه ای برآورده سازد

اما افسوس که نمیدانستم

رنج سالیان را چگونه می توان در ثانیه ای جا داد!

و ناگهان خود را در آغوشش یافتم

آنقدر زیبا بود که یارای هیچ کاری نداشتم

دلم می خواست ثانیه ها ،

به اندازه سالهای انتظار طول بکشند

گوئی دستانش جادوی رفع خستگی برایم داشت

و لعنت و لعنت بر این ثانیه ها که باز در گذارند

دیگر چیزی یادم نیست تا آنجا که طعم بوسه بیدارم کرد

و باز تقاضاء بوسه ای دیگر

بوسه دوم بی نظیر بود

و فاصله اش تا بوسه بعد چند ثانیه بیش نبود

و دیگر هیچ

و فقط آغوش بود و آغوش

آرام بود و بی آرامش

دردناک بود و دوست داشتنی

و باز هم آغاز بوسه ها

تا لحظه ای که ناگاه ،

 لحظه ای که ثانیه ها در هم گره خوردند

و زمان از حرکت باز ایستاد

و فکری که فکر نبود ، بغضی در گلو بود ، از چه؟؟؟

نمی دانم ، چون نمی گوید

ولی دوست دارم فریادش کنی

و باز هم قول ها و قرار ها و فرار ثانیه ها

بی آنکه گذر آنها را ثانیه ای درک کرده باشیم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:46  توسط  بی فرجام  | 

 

آنقدر درد دارم که نمیدانم کدامیک را باز گو کنم

گویا دیدار چند عقربه کوچک بود

ساعت ۲۰ دقیقه به ۲ و باز فکرم شروع می کند به تراوش

دردی که حتی یارای گفتنش را ندارم

دردی که حتی نمی توانم بی صدا فریادش کنم

عقربه های لعنتی باز هم تکان خوردید و رفتید

باز هم در لحظه ای ساعت را می پایم

آنقدر دردناک است که یارای لعنت آن را ندارم

و اما این فکر باز هم چون چرخ های ساعت

شروع به حرکت میکند وقلبم را در فشار

چرخدنده هایش له می کند

و باز هم درد در لحظه ای که چون تبر

بر شاخسار من می خورد

و مانندآتش مرا می سوزاند این درد

زین چه سان است این درد ، ضربه هایش آتش گونه

سوزاندنش شکننده و وای ، وای ، این درد

این که چشمانت را جلوی چشمانم ببینم وبسوزم

وظرافت دستانت در دستانم و افسوس ، افسوس ، افسوس

به راستی جرم کدام گناهم این است

که این چنین باید سوخت و شکست و تکامل درد را دید...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:14  توسط  بی فرجام  | 

بهم میگی بنویس ،

اما هیچ وقت نگفتی از چی بنویس

چون میدونی فقط از تو مینوشتم و مینویسم

میدونی الان عکست جلومه

اون لبخنده سراسر بی روحت ، در عین شادی

و یا شاید اون حلقه گوی دار که گوئی گفتنی ها دارد

یا شایدم تاج پادشاهی که از سر درآوردی

شایدم همیشه تو قلبت بوده

آره سرخی پیراهنت بی دلیل نیست

تاج پادشاهی غرق در خون

و یا خونهای ریخته شده برای تصاحب این تاج.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:44  توسط  بی فرجام  | 

 

هنوزم گاهی وقت ها می رم لب پنجره

و باز هم از اون لب به ماه نگاه می کنم

این روزا واسم مثل اون روزا نیست

آخه دیگه پنجره اتاقم نرده نداره

دیگه هیچ حصاری بین من و ماهم نیست،

دوست دارم اسمتو داد بزنم

" آخه اسمتو دوست دارم"

یه روزائی به سرمای وجودت فکر میکنم،

یه سوال رو هیچ وقت از خودت پرسیدی!!

اینکه چند بهاره با سرمات طی کردم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط  بی فرجام  | 

 

شاید این بار اولین بار بود

آره این لحظه برام بی نظیر بود

اولین باری بود

که غروب رو از پشت چشمای تو دیدم

نمی دونم کدوم لحظه بود اما

می دونم یه لحظه بود

لحظه ای که یه بچه تمام احساساتشو،

حتی نمی تونست با اشکاش بگه

و شایدم لحظه ای که تو طولانی ترین شب

در دورترین نقطه جهان نسبت به هم بودیم بود

آره دورترین نقطه جهان برای من بود

و لحظه ای که ترس های یه قلب داغ رو

تو یه دست سرد احساس کردم

لحظه ای که قرص ماه کامل بود

مثل اون شب در کوهساران

سردی دستات برام

گرم تر از آتش اخترک بود

در پشت پنجره ی اتاقم.......

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:32  توسط  بی فرجام  | 

چه بگویم

هرچه می خواهی بگو

شاید گفتن حس می خواد ، نه احساس

شاید وسط حرف های تو هم می شه نوشت

از حرفات

از همین که خودت داشتی می نوشتی

دیدی نوشتن آسونه حتی با غم

غم که بد نیست

اما علت غم بده!

چون که تو رو ناراحت کرده

و نوشتن به همین آسونیه....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:29  توسط  بی فرجام  | 

 

این سری نمیدونم چرا دارم مینویسم

شاید میدونم و فقط خودمو به ندونستن می زنم

درکل خیلی مهم نیست

شاید این حس ندونستن هم ، از همین جاست

شاید هم یه حسه

یه حس که برای احساس اون تمام حس ها

حتی تمام حواس از کار می افتن

و شاید لمس همین حسه،

همین حسه ، که احساس رو برام محسوس می کنه

و شایدم لمس ضربان یه حس باشه

حسی که از یه درد قریب می آد

شاید گفتنش برام و برات خنده دار و غریبه

حق داریم جفتمون

و نمی تونم بگم که چرا قریب و غریبن

ولی باز هم همون لرزش ها ،

لرزش های آرامش بخش و دل فریب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 22:6  توسط  بی فرجام  | 

 

از سلام دوباره زندگی آغاز شد

اما نه مثل داستانهائی که مادرا برای بچه ها میگن

شاید داستان منم مثل مسافر کوچولو شده

شاید تازه دارم می فهمم اون روباهه چه حسی داره،

وقتی باد تو گندم زار می پیچه

یا چرا فقط بچه هان که تا مقصد،

لپشونو به شیشه قطار می چسبونن

و شایدم لرزش دستات ، وقتی تو دستمه

که  انگار از همه ی شیشه های دنیا شکننده تره

و افتخار من لمس لرزش اونهاست،

جالبه

اینی که میگم فقط بهش بخند

حتی امروز فهمیدم مسافر کوچولو

وقتی به دندون مار گزیده شد ، تو دلش چه خبر بود

و خوشحالم از اینکه امروز کنارتم.....

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:49  توسط  بی فرجام  | 

بازم می خوام برگردم

برگردم به یه وقت هائی که می گفتم وقته هیچ چیزی نیست

یه وقت هائی که نگاهت به من ، وقت رو جاودانه می کرد

یا شاید اون زمانی که قلب یه نفر،

مثل گوشواره هات تو هوا رقص کنان بود

اما اون وقت ها دیدنت واسم درد داشت

اما امروز وقتی به چشمات نگاه می کنم

هنوزم برام مرموزن

هنوزم برام فریبندست

و شاید خجالت آور از این که تو چشات نگاه کنم

خجالت از اینکه این همه اذیتت کردم

اما امروز وقتی دیدمت

برای اولین بار چشمات برق خواصی داشت

می دونم برق صدرا نبود،

و وقتی به سمتم اومدی،

و شاید بازم یه لبخند و باز هم لذت لحظه ای کنارت بودن

و تلخی خداحافظی که اگه قدرتشو داشتم

از دایره لغت حذفش می کردم

و باز تا فردائی که بگویم

« سلام ای کهنه عشق من ، که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو ، عزیز دل سلام از ماست.....»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:27  توسط  بی فرجام  |